ديشب بود. يك قاچ بلند. حول و حوش ساعت يازده. يك ربع بعدش رفتم طرف بادام زميني. هماني كه صبحش خريده بودم و توي عسل گذاشته شده بود. عسل ته اش را گذاشتم توي دهانم. قاشق بعدي بود كه لحظه ي خربزه خوردن آمد جلوي چشم هايم. رنگم پريد! (رنگ پريدن اينجا اشتباه است چون من كه صورت خودم را نديدم) ظرف پلاستيكي اش را گذاشتم روي ميز و دويدم بيرون از اتاق!

«خربزه با عسل خوردم! يا ابوالفضل! فردا اگر پاشديد ديديد نفس نمي گشم حلالم كنيد. هزار تا آرزو داشتم... .»

واين حرف ها كه مي شنيدم:

مگه نمي دونستي چرا خوردي؟ (حواسم نبود)

شكم كار دستت ميده!

چيزيت نميشه. بگير بخواب.

 

به مامان گفتم زنگ بزن 115.  گفتند علائم ندارد ولي الان ببريدش درمانگاه. نمي خواستم بميرم! گفتم براي آخرين بار اس ام اس بزنم براي دوستانم. بعضي باور نمي كردند، بعضي مي گفتند خدانكنه و بعضي:«جوون مرگ شدي!»

مرگ اومده بود جلوي چشم هام. اهل خانه جز مامانم خوابيدند! مي گفتند شلوغش نكن . آب شكر خوردي اينها تقلبي اند. بهشان گفتم فردا ديگه من را نداريد. اين آخرين حرف هايم است كه بهتان مي زنم. تا ساعت يك و نيم نصفه شب بيدار موندم. بعد از فرط خواب به اين نتيجه رسيدم كه عسل هاي ما مگر مي شود طبيعي باشند؟ و گفتم اگر اين آخرين خواب باشد، همه مرا ببخشند.

صبح پاشدم. زنده بودم !